9هــفته (ماه سوم جنینی)
سلام عزیزدلم
سلام خوشگلِ مامان
سلام زندگی مامان
عزیزم ببخش که اینقدر دیر آپ کردم؛آخه این نینی وبلاگ خــــــــــــــــیلی اذیتم میکنه
چند روزه میخوام پست بذارم نمیشه که نمیشه! الان که دیدم شد شوکه شدم!
خوب عزیز دل مامان خوبی؟
الان بالای وبلاگت اینو نوشته:
.::عزیزدل مامان و باباش 2ماه و 2 روز و16ساعت و 24 دقیقه است که تو دل مامانشه.::
این یعنی اینکه منو شماا وارد ماه سوم شدیم بسلامتی.
آخرین پستی که نوشتم گفتم میخوایم بریم سونو گرافی.سونویی که بودن یا نبودن تورو برامون مشخص میکرد
13اسفند 92 ساعت 3عصر وقت سونو داشتم
سریع با همسری خودمونو رسوندیم مرکز.حدود 40دقیقه تو اتاق منتظر نشستم تا نوبتم بشه
تمام این مدت بابای بیرون منتظرمون بود و دلش مثل سیر و سرکه میجوشید
وقتی نوبتم شد داشتم منفجر میشدم از استرس فقط آیت الکرسی میخوندم
وقتی دستگاه رو گذاشت رو شکمم یهو یه صدایی شنیدم؛
هاج و واج دکتر رو نگاه میکردم چشمام گرد شده بود!
به دکتر گفتم این صدای قلبشه؟؟؟؟؟
گفت آره دیگه! مگه قرار بود نباشه؟!
با گریه گفتم:آخه دوهفته پیش حتی خودش هم نبود
وای که چه صدایی میداد قلبت عزیزدلم!اصلا حسم تو اون لحظه وصف نشدنیه!
اینقدر خوشحال بودم که نگو!
چونم میلرزید و اشک از گوشه ی چشمم آروم میغلطید
به دکتر گفتم همه چیش خوبه؟
گفت الان چون خیلی کوچیکه فقط میتونم بهت بگم که : یه دونه است و زنده است
گفتم خداروشکر
گفت قدش 168میلی متره(قربون قدت بره ماااااادر)
سنت رو هم بر اساس تاریخ lmp گفت 8هفته تمام!
خیالم راحت شد
بعداز مدتها یه نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم
اومدم پیش بابایی،دل تو دلش نبود!گفت چی شد؟
همه چیز تو خنده ی من معلوم بود...خندیدم و گفتم:صدای قلبشو شنیدمممممم
بابایی گفت:ای نامرد!چرا منو صدا نکردی؟!!
منم میخواستم بشنوم
قیافش دیدنی بود!الهی!دوس داشت صدای خوشگل قلبت رو بشنوه
وقتی جواب آماده شد سریع رفت گرفت
هردو عین ندید بدیدا هول بودیم که پاکت رو باز کنیم و ببینیمت
وااای وقتی دیدمت گل از گلم شکفت
یه نقطه ی سفید تو وجودِ من!

الهی قربونت برم
بابایی اولین چیزی که بعداز دیدنت گفت این کلمه بود: کـــچل!!
منم گفتم: باباش کچله
این عکس از نزدیک تره

این هم شرح سونو گرافی:

.....
دیگه نمیدونستم چجوری وبا چه زبونی شکر خدارو بجا بیارم
قبل ازینکه برم سونو؛چون نزدیک میلاد حضرت زینب بود نذر شکلات کرده بودم برای جشن.
بابایی هم پیش خودش پول نذر کرده برای همون جشن
جمعه شب 16اسفند اولین باری بود که 3تایی باهم رفتیم هیئت(خونه دوست بابایی)
جشن میلاد حضرت زینب بود.شام هم دعوت بودیم
نذرمون رو هم ادا کردیم.
خلاصه گذشت تا 18اسفند که پیش دکترم وقت ویزیت داشتم ساعت 3ونیم عصر
دوباره سونوم کرد این بار بابایی هم اومد داخل اتاق سونو
تورو نشونمون داد...خیلی کوچولو بودی عشقم...این اولین دیدار تو و بابایی بود
بابا اینقدر خوشحال بود که نگو! دکتر موبه مو برامون توضیح داد و قلب کوچولوت روهم نشونمون داد
الله اکبر! موجود به این کوچیکی! قلب خوشگلت بالا و پاین میپرید تند تند میتپید
هردومون ذوق زده شده بودیم از دیدن این صحنه
الهی قلب قشنگت 120سال صحیح و سالم بتپه عشقِ مادر
دکتر کلی ویتامین وامگا3 و کلسیم بهم داد و برای 18فروردین آزمایش و سونوی غربالگری نوشت.
انشاالله اونم به خیر و خوشی انجام بشه
چشمت روز بد نبینه مامانی؛از یکشنبه شب مریض شدم چه جور!!!
تب و لرز؛سر درد بدن درد تهوع و استفراغ و .....اسیرم کرده!
همش نگران توام
آخه ضعیف شدم و هیچی نمیتونم بخورم
میترسم به تو آسیب برسه :(
دیروز سرم بهم وصل کردن کمی بهتر شدم ولی دکتر گفت اینیه ویروسه که 2_3روز طول میکشه.
....
امروز منو تو تنهاییم...بابایی از اداره رفته تهران خرید
امسال مثل هرسال نمیتونم باهاش برم
هرسال دوتایی میرفتیم و کلی میگشتیم و خرید میکردیم و خسته و هلاک برمیگشتیم خونه
ولی امسال منو شما خونه موندیم و بابایی تنهایی میره خرید!
دوهفته پیش که رفته بود همش برای من خرید کرده بود 
دستش درد نکنه
فعلا من میرم استراحت کنم
قربون شکلت برم



9هــفته (ماه سوم جنینی)
